خاطرات 7 (من و تلويزيون)

تاريخ ورود تلويزيون به ايران  مهر ماه سال 1337بود و مراسم ازدواج شاه و فرح بوسيله تنها ايستگاه تلويزيوني در ديماه 1338 پخش گرديد.اين ايستگاه تلويزيوني بوسيله سرمايه دار معروف و وابسته آن زمان به نام  ((ثابت پاسال)) راه اندازي گرديد. ثابت پاسال يکي از بهائيان معروف ايران بود که دوستي ديرينه‌اي با اشرف و شمس و حتي محمدرضا داشت. اين تلويزيون يک وسيله صرفا تبليغاتي بود که بوسيله آن کالاهاي خارجي تبليغ مي شد.

در اين تلويزيون بسياري از فيلمها و سريالهاي آمريکايي حتي بدون دوبله پخش مي‌گرديد. از گيرنده هاي تلويزيوني معروف آن زمان مي‌توان از تلويزيونRTI ، تلويزيون شابلورنس، تلويزيون فيليپس  و ديگر تلويزيونها نام برد.

اولين بار که من تلويزيون را ديدم فکر ميکنم سالهاي 42-41 در قهوه خانه دايي‌ام بود. در آن زمان موقعي که گوينده تلويزيون صحبت مي‌کرد اکثر مردم فکر مي‌کردند آن گوينده آنها را مي‌بيند بعضي بچه ها و حتي بزرگتر ها به او فحش مي‌دادند فکر مي‌کردند صداي آنها را مي شنود.( حتي مي گفتند بعضي خانمها از گوينده مرد در تلويزيون رو مي گرفتند). محل دقيق اين قهوه خانه در سرآسياب دولاب و دقيق تر آب موتور بود.  

قبل از ورود تلويزيون به قهوه‌خانه سرگرمي مردم نقالي و پرده خواني و اين اواخر راديو بود. به محض ورود تلويزيون به قهوه خانه ديگر سرگرمي ها به تدريج از بين مي رود بخصوص نقالي که براي من خيلي لذتبخش بود.  

القصه؛ همانطوريکه ذکرشد تنها کانال تلويزيون باعث سرگرمي و تعجب بسياري از بينندگان معدود در آن زمان گرديده بود. بعد از مدتي دايي‌ام تلويزيون را از قهوه‌خانه به منزلش آورد و من به بهانه‌هاي مختلف به منزل دايي آقا داود خود مي‌رفتم و به همراه پسر دايي ها و دختر دايي هايم تلويزيون تماشا مي کردم.

 همانطوريکه گفتم اکثر فيلمها آمريکايي بودند و بعضي از آنها نيز دوبله نشده بود. ولي فيلمهاي دوبله شده سينمايي از جري لوئيز  و جان وين و ديگر هنرپيشه ها به نمايش گذاشته مي شد و لا به لاي فيلمها، کالاهاي وارداتي از جمله تلويزيون و يخچال و انواع کولاها تبليغ مي گرديد. گاهي اوقات نيز فيلم هايي از مسابقات فوتبال جام باشگاههاي انگليس به نمايش گذاشته مي شد که آقاي عطا بهمنش اولين و تنها گزارشگر راديو تلويزيون در آن زمان آن را گزارش مي‌کرد. جالب است اين را خدمتتان عرض کنم که مثلا مسابقه‌اي بين تاتنهام و چلسي در سه هفته قبل برگزار گرديده بود ولي فيلم آن مثلا امروز به نمايش گذاشته مي شد. يعني بهيچوجه پخش زنده وجود نداشت و مسابقات بصورت دوربين 16 ميليمتري فيلمبرداري مي شد و پس از اينکه فيلم ظاهر مي‌شد به کشورهايي که خواهان ديدن اين مسابقات بودند ارسال مي گرديد.

 از نکات جالب ديگر اينکه در اين تنها شبکه، گاهي اوقات تئاترهايي بصورت زنده پخش ميگرديد. يادم هست هنرپيشه هايي مانند علي نصيريان و عزت الله انتظامي در اينگونه تئاترها بازي مي‌کردند.  

از مکانهاي ديگري که من براي تماشاي تلويزيون به آنجا مي‌رفتم، بستني فروشي بود که به تازگي افتتاح شده بود. آدرس اين بستني فروشي انتهاي خيابان غياثي تقريبا جنب دبستان توحيد بود. صاحب اين بستني فروشي مرحوم خسروي بود. ايشان براي اينکه تبليغي براي بستني فروشي خود کرده باشد علاوه بر اينکه يکدستگاه تلويزيون در آن بستني فروشي گذاشته بود، بلکه اعلاميه‌هايي چاپ کرده بود و در روي آن اعلاميه عنوان کرده بود که هرکه اين اعلاميه را بياورد مي‌تواند مجاني يک ليوان بستني بخورد. من نيز تعدادي از اين اعلاميه‌ها را بدست آورده بودم و با آن به بستني فروشي مي‌رفتم و علاوه بر خوردن بستني مجاني به تماشاي تلويزيون نيز مشغول مي‌شدم. از برنامه جالبي که در تلويزيون در آن بستني فروشي ديدم مربوط به شعبده بازي مي‌شد. شعبده‌باز که به نام پرفسور شانديز ناميده مي‌شد به خانم زيبايي که دستيارش بود مي‌گفت چند بادکنک بياورد. آنگاه شعبده‌باز با شمشيري که در دست داشت به بادکنکها فرو مي‌کرد و شمشير از طرف ديگر بادکنکها بيرون مي‌آمد  بدون اينکه بترکند.

القصه تا اواخر سال 1347 تلويزيون را يا در خانه دايي يا در قهوه خانه يا در خانه همسايه و يا حتي از پشت بام به خانه همسايه سرک مي کشيدم و تلويزيون همسايه را تماشا مي کردم. در همين زمانها موقعي که در سينما تبليغات تلويزيون را تماشا مي کردم آرزو داشتم که يکي از همين تلويزيونها به منزل ما بيايد.

 بالاخره روز موعود فرارسيد. در پائيز سال 1347 يعني درست بعد از 10 سال از ورود تلويزيون به ايران، بالاخره پاي تلويزيون به منزل ما باز شد. يک روز غروب پدر با جعبه‌اي بزرگ وارد منزل شد و به همراه آن يک کارگر نصاب آنتني را در پشت بام منزل نصب کرد. اولين برنامه آن اخبار بود که خبرهايي را از جنگ شش روزه اعراب و اسرائيل پخش مي کرد.  

دستگاه تلويزيوني که پدر خريداري کرده بود تلويزيون(( بلر)) نام داشت. اين تلويزيون تقريبا به اندازه يک مبل بزرگ بود. دو درب داشت که بوسيله يک قفل طلايي ميتوانستيم آنرا قفل کنيم. تلويزيون خاطره‌انگيزي بود که فکر مي‌کنم که بتوان در سمساري‌ها و يا عتيقه فروشي ها آنرا پيدا کرد.

در اين زمان ديگر يک شبکه وجود نداشت بلکه شبکه ديگري افتتاح گرديد. نام اين شبکه (( تلويزيون ملي ايران)) بود که در سال 1345 افتتاح گرديده بود. اصطلاحا نام اين شبکه بنام کانال يک معروف بود و شبکه ثابت پاسال که قديمي تر بود به نام کانال 3 مي‌گفتند. پس از چندي بصورت آزمايشي تلويزيون ديگري بنام ((تلويزيون آموزشي )) نيز افتتاح گرديد.البته قبل از افتتاح تلويزيون ملي، براي آمريکايي هايي که در ايران مشغول کار بودند يک تلويزيون افتتاح کرده‌بودند که بنام تلويزيون آمريکا معروف بود.

قبل از اينکه تلويزيون به منزل ما بيايد اکثر روزها مشغول بازي در زمين يخچالي بودم. بازي هاي معروف را قبلا در خاطرات گذشته ذکر کردم ولي بيشتر روزها به دنبال سگها و توپها بودم. موقعي که تلويزيون به منزل آمد برنامه تلويزيون صبحها با برنامه ورزش و مضحک قلمي(نام قديمي کارتون) شروع مي شد و تا ساعت  9 صبح ادامه داشت و در اين ساعت تلويزيون برنامه اش قطع مي‌شد و  مجددا ساعت 5 بعداز ظهر بخش دوم برنامه هايش ادامه پيدا مي کرد و تقريبا ساعت 11 شب خاتمه پيدا مي کرد.

 اجازه بدهيد در اين  زمينه خاطره اي را براي شما بازگو نمايم: در آن زمان ما از معدود خانواده هايي بوديم که تلويزيون داشتيم. يک روز بعدازظهر من تمام همبازي‌هايم را از زمينهاي يخچال به منزل آوردم و همه را به اتاقي که تلويزيون در آن قرار داشت دعوت کردم و حدود 30 نفر در يک اتاق 12 متري جمع شده بودند و مشغول تماشاي تلويزيون شديم. بچه ها اکثرا با لباسهاي خاکي و کثيف و صورتهايي که نشسته بود و حتي بعضي ها دماغو بودند در کنار تلويزيون نشستند. بعضي از بچه‌ها مانند زماني که من تازه تلويزيون را ديده بودم فکر مي‌کردند گوينده آنها را مي بيند و يا صداي آنها را مي شنود. به همين دليل بعضي از بچه‌ها به گوينده زن تلويزيون حرفهاي رکيک و متلک هاي آنچناني مي‌گفتند.  

پدر وارد منزل شد واز ديدن آنهمه بچه وحشت کرد ولي چيزي نگفت و بعد از رفتن بچه ها به من گفت ديگر اين کار را نکنم. مادر نيز بعد از رفتن بچه ها به تميزکردن اتاق مشغول شد.

اجازه بدهيد خاطره ديگري از خريدن تلويزيون براي شما تعريف کنم. ما يک فاميل داشتيم که خيلي مومن بود. در اينجا ياد او کردم از خوانندگان اين مطلب درخواست دارم براي شادي روح او يک فاتحه قرائت کنند. اين پيرزن خيلي مومن در عين حال خيلي ساده و با محبت بود. روزي يک روضه زنانه در منزل ما برقرار بود. قبل از آن مادرم گفته بود که «آبجي همدم» (نام همان پيرزن مومن بود) مي‌خواهد به منزل ما بيايد. روي تلويزيون چادرشب و پتو  بيندازيد که آبجي همدم تلويزيون را نبيند و الا منزل ما نمي‌آيد. خلاصه روي تلويزيون را کاملا پوشانديم. يکمرتبه زنگ در خانه به صدا درآمد و آبجي همدم وارد منزل شد. پس از سلام و احوالپرسي يکمرتبه رنگ و رويش عوض شد فوري گفت مي‌خواهم بروم. پس از اينکه علت را مادرم از وي پرسيد، آبجي‌همدم با دست اشاره به گوشه اتاق کرد که تلويزيون در آنجا جاسازي شده بود. گفت تا زمانيکه اين لانه شيطان در اينجا وجود دارد من پايم را نمي‌گذارم. مادرم گفت که ما روي آنرا انداخته‌ايم. ولي او گفت يک قسمتي از آن بيرون است. خلاصه هرچه تشک و لحاف و پتو بود روي آن انداختيم که معلوم نباشد. گفتيم آبجي همدم خوب شد؟ آبجي همدم با همان سادگي گفت : پايين آن هنوز بيرون است. خلاصه آنرا ناپديد کرديم تا بالاخره آبجي همدم وارد شد. آبجي همدم همان خانمي بود که تعريف مي‌کردند در ماه رمضان در هنگام سحر براي بيدار کردن همسايه‌ها گالش پايش مي‌کرد و محله به محله روان مي‌شد که همسايه ها را براي خوردن سحري بيدار کند. پس از انجام اين کار، موقعي که به منزل مي‌رسيد توپ سحر را زده بودند و خودش بي سحري مي‌ماند. ضمنا موقعي يک‌روز از ماه رمضان سپري مي‌شد خطاب به همسايه ديوار به ديوارش فرياد مي‌زد که فلاني ديدي يک روز از ماه رمضان گذشت. براي همين حتي گريه مي‌کرد.  

القصه؛ از فيلمهايي که در آن زمان مي ديدم. فيلم داستاني ((فراري)) بود که ديويد‌جانسون در آن نقش آفريني مي‌کرد. داستان مردي بود که زنش توسط مردي يک دست کشته شده بود ولي همه او را قاتل مي‌دانستند. اين مرد طي ماجراهايي ديدني مشغول پيدا کردن قاتل همسرش بود که اولا انتقام خود را از آن قاتل بگيرد در ثاني خود را از اتهام قتل نجات دهد.

سريال ديدني ديگر ((بالاتراز خطر)) بود. اين سريال نيز يکي ديگر از سريالهاي ديدني آن زمان بود. در اين سريال در هر قسمت ماموريتي خطرناک به يک گروه ماجراجو داده مي شد. هنرپيشه هاي آن عبارت بودند: پيتر گريوز، مارتين لاندو، باربارابن، گرک موريس و پيتر لوکوس.

سريال ديگر ((پيتون پليس)) بود. اين سريال شايد بيش از 300 قسمت بود که در آن زمان بينندگان فراواني داشت. اسپانسر اين سريال کارخانه ارج بود. نام اين کارخانه در لابه لاي اسامي هنرپيشه‌ها حک گرديده بود. از هنرپيشه هاي معروفي که در اين سريال بازي مي‌کردند ((رايان اونيل)) بود که در نقش رادني هرينگتون در اين فيلم نقش آفريني مي‌کرد. اين هنرپيشه بعدها به همراه الي مگ گرا در فيلم معروفي بنام ((قصه عشق)) بازي نمود. از هنرپيشگان مطرح ديگري که در سريال ((پيتون پليس)) بازي مي‌کردند((ميا‌فارو)) بود که بعدها در فيلم سينمايي ((بچه روزماري)) ساخته رومن‌پولانسکي نقش آفريني نمود.

 سريال ديگر ((روزهاي زندگي)) بود. اين سريال يکي از سريالهاي کثيف بود که حتي خانواده هاي آمريکايي اين سريال را تحريم کرده بودند. در اين سريال خيانتهاي زنهاي شوهردار و بالعکس را نشان مي داد. يادم مي آيد يک روز يکي از هنرپيشه ها به نام ((پيترگريوز)) به ايران آمده بود و هنگامي که گفتند اين سريال يکي از پربيننده ترين سريالها مي‌باشد خيلي تعجب کرد و در همان موقع گفت خانواده‌هاي آمريکايي بدليل بدآموزي، اين سريال را تحريم کرده‌ا ند و حتي از شبکه تلويزيوني که اين سريال را نمايش مي داد شکايت کردند. جالب است اين را بگويم که ساعت نمايش اين سريال درايران بعدازظهر يعني زماني بود که زنان خانه دار ايراني با خيال راحت  مي‌توانستند اين سريال را ببينند.

بعد از مصاحبه پيترگريوز توسط يکي از روزنامه و همچنين اعتراضاتي که بعضي خبرنگاران نسبت به پخش اين سريال تلويزيوني کردند، خوشبختانه از ادامه پخش اين سريال جلوگيري شد.

 

سريال ديگري که خيلي بيننده داشت يک سريال وسترن به نام ((روهايد)) بود. در اين سريال هنرپيشه‌اي بازي مي‌کرد که بعدها يکي از معروفترين هنرپيشه‌ها و کارگردانهاي هاليوود شد. نام اين هنرپيشه ((کلينت استوود)) بود. داستان اين سريال هم در رابطه با کابوي ها و گاوچرانهاي آمريکايي بود که در انتقال گله هاي گاو به ساير ايالتها حوادثي براي آنها اتفاق مي افتاد که ديدني بود. از ويژگي اين سريال ترانه زيبايي بود که در ابتداي اين سريال خوانده مي شد.

سريال معروف ديگري که در تلويزيون ملي به نمايش گذاشته مي شد ((دنياي‌يک‌زن)) بود. در اين فيلم هنرپيشه معروف آمريکايي به نام ((دوريس‌دي)) بازي مي‌کرد. اين فيلم زندگي يک خانواده آمريکايي را با تمام مخلفاتش به نمايش مي‌گذاشت.

يک سريال ايراني به نام((اختاپوس )) در اوائل سال 1348 نمايش داده مي شد که در نوع خود جالب بود. اين سريال به ماجراهايي مي پرداخت که انجمني به نام اختاپوس که متشکل شده بود از افرادي که هريک به نوعي نماينده يک طرز فکر بودند. در اين انجمن روي مسائل روز بحث و با طنز به آن مسائل پرداخته مي‌شد. يکي از قسمتهاي آن که خيلي برايم جالب بود اين بود که يک شخصيتي به نام ((استاد صادق الدوله)) که يک فرد سنتي بود عاشق يک دختر که ظاهرا منشي اين انجمن بود مي‌شود. نقش استاد را صادق بهرامي ايفا مي کرد و نقش آن دختر را شهناز تهراني بازي مي‌کرد. القصه اعضاء انجمن جلسه اضطراري تشکيل دادند و در صدد برآمدند که  براي رفع اين مشکل چاره جويي نمايند.سرانجام اعضاي اين انجمن تصميم گرفتند براي اينکه اين عشق پيري از سر استاد خارج شود 3 روز به او غذا ندهند. اين کار صورت گرفت و سرانجام اعضاء انجمن متوجه شدند که عشق دختر از سر استاد بيرون رفته است. صحنه‌اي که برايم خيلي جالب و در عين حال خنده دار بود : اعضا بوسيله کاغذي بزرگ داشتند تصميمات انجمن را قرائت مي‌کردند که ناگهان آن کاغذ در نظر استاد مانند نان سنگک آمد و حمله کرد و آن کاغذ را به جاي نان سنگک خورد و بدين ترتيب عشق آن دختر از سرش بيرون رفت.

 سريال ديگري که بخاطر دارم سريال ((پيوند)) بود. هنرپيشگان آن مسعود اسدالهي و ثريا قاسمي بودند. کارگردان آن نصرت کريمي بود. اين سريال در هر هفته به مسائل و مشکلات يک زوج جوان مي پرداخت که سبب اختلاف بين اين زوج مي‌گرديد و در همان هفته راه حل اين مشکل نيز داده مي شد.

 برنامه کودک تقريبا از ساعت 5 بعدازظهر شروع مي شد. کارتونهاي آن زمان تا جايي که بخاطر دارم: مگس بي باک، ميکي موس، کارتونهاي والت ديسني، کارتون کينگ کونگ،داستان عروسکي کاپيتان اسکارلت بود. فيلمهايي که براي نوجوانان پخش مي شد عبارت بوداز: زورو، سفرهاي جيمي مک فيترز، توسن، سرزمين‌عجايب‌، روح کاپيتان گرک و... فيلمهايي که نوجوانان خيلي دوست داشتند: گرفتار (با بازي رابرت‌واگنر)،غرب‌وحشي‌وحشي(با بازي‌رابرت‌کنراد)،  چاپارل، ويرجينيايي، دکترهو، خانه کوچک، دنياي يک زن، هاوايي، بارتا و... اگر بخواهم به همه فيلمهاي آن سالها حتي اشاره مختصر کنم ((مثنوي هفتاد من کاغذ شود)).

 اجازه بدهيد به سه رويدادي که توسط ماهواره بطور مستقيم از تلويزيون در آن سالها پخش گرديد اشاره‌اي داشته باشم. ابتدا اشاره کنم به سفر سر نشينان ((آپلو11)) به کره ماه که در سال 1348 بوسيله ماهواره به طور مستقيم از تلويزيون ملي ايران پخش گرديد. اين اولين رويدادي بود که بوسيله ماهواره مستقيما از تلويزيون ملي ايران پخش مي‌گرديد.  در آن زمان اکثر مردم تهران و ايران در منزل بستگان و دوستانشان که تلويزيون داشتند جمع شده بودند که بتوانند از سفر اولين انسان به کره ماه ديدن کنند. يادم مي‌آيد ساعت 3 بعد از ظهر بود. تمام همسايه‌ها و همچنين دوستان پدرم در منزل ما جمع شده بودند. مجري برنامه آقاي اسماعيل ميرفخرايي که يکي از مجرب ترين مجري‌هاي برنامه هاي علمي تلويزيون بود با هيجان هرچه تمام تر اين برنامه را گزارش مي کرد. موقعي که ((نيل آرمسترانگ)) قدم به کره ماه گذاشت و با آهستگي هرچه تمامتر مشغول راه پيمايي در کره ماه گرديد اوج هيجان بينندگان تلويزيون بود. اين يکي از رويدادهايي بود که هيچوقت فراموش نمي‌کنم. يک نکته خنده دار در اين رابطه به خاطرم مانده که بد نيست به عرض شما برسانم.  نقل مي‌کنند يکي از پيرمردهاي فاميل وقتي اين صحنه ها را از تلويزيون مشاهده مي‌کرد با ناباوري گفت: اين دروغ است. اينها حتما در بيابانهاي تهران‌پارس هستند و دروغ مي‌گويند که به کره ماه رفته‌ايم!!

 رويداد ديگري که بوسيله ماهواره در آن زمان از تلويزيون مشاهده مي‌کرديم: سلسه مسابقات مشتزني محمد‌علي کلي بود. يادم مي‌آيد موقعي که اعلام مي‌کردند مسابقه محمدعلي قرار است ساعت 3 بعداز نصف شب از تلويزيون پخش گردد، يکي از پسرخاله‌هايم که مانند خودم علاقه به ديدن اين مسابقه داشت شب قبل در منزل ما مي‌خوابيد تا بتوانيم اين مسابقه را مستقيما تماشا کنيم. در اکثر اين مسابقات محمدعلي کلي پيروز مي‌شد ولي بخاطر دارم در سال 1349 مسابقه محمدعلي و جوفريزر از تلويزيون پخش گرديد که در آن مسابقه محمدعلي شکست خورد که بعد از ديدن اين مسابقه خيلي ناراحت شديم، ولي در مسابقه بعد محمدعلي توانست فريزر را شکست دهد و انتقام مسابقه قبلي خود را بگيرد.

يکي ديگر از رويدادهاي ماهواره‌اي مسابقات جام جهاني 1970 بود که تقريبا تمام مسابقات بصورت مستقيم از تلويزيون پخش مي‌شد. اين مسابقات در مکزيکوسيتي برگزار گرديده بود. در اين مسابقات تيم برزيل براي سومين بار جام ژول ريمه را تصاحب کرد و براي هميشه اين جام در اختيار برزيل قرار گرفت. ژول ريمه نام بنيانگذار جام جهاني بود که به احترام او اين جام به نام وي نامگذاري گرديده بود. پس از اينکه برزيل براي هميشه اين جام را تصاحب کرد، فدرسيون فوتبال جام جديدي به نام فيفا آورد که هنوز کشورها براي بدست آوردن آن هر چهارسال يکبار مبارزه مي‌کنند. در هر صورت در بازي فينال برزيل به همراه پله توانست ايتاليا را با نتيجه 4 بر 1 شکست دهد.

بهترين بازي اين دوره مبارزه نيمه نهايي ايتاليا و آلمان بود که پس 120 دقيقه نتيجه 4 بر 3 به نفع ايتاليا خاتمه يافت و ايتاليا به فينال راه يافت. شما تصور کنيد اول ايتاليا يک گل زد المان جواب داد. ايتاليا دومين گل را زد، المان مسابقه را2 بر 2 کرد. خلاصه پس از 90 دقيقه مسابقه مساوي شد. کار به وقت اضافه رسيد. در وقت اضافه تا اواخر وقت اضافي نتيجه 3 بر 3 مساوي بود که ايتاليا سرانجام در آخرين دقايق وقت اضافه گل چهارم را به ثمر رساند و به فينال راه پيدا کرد.

رويداد ديگر، پخش مستقيم جشن‌هاي 2500 ساله بود که براي اولين بار بصورت رنگي از تلويزيون پخش مي‌گرديد. پخش اين رويداد بصورت رنگي سبب شد که از سال 1350 تلويزيون رنگي در ايران راه‌اندازي گردد و به مرور تلويزيونهاي رنگي بازارها را تسخيرکنند. اولين گيرنده تلويزيون رنگي(( تلويزيون پارس)) بود که قيمت آن در آن زمان 10 هزار تومان بود. اين تلويزيون با سيستم سکام برنامه رنگي پخش مي کرد.

 آگهي هاي بازرگاني تلويزيون: تبليغات تلويزيون در آن زمان برايم خيلي جالب بود.

 يکي از اين تبليغات را که همزمان از سينما نيز پخش مي‌شد براي شما تعريف ميکنم:

شرکت مينو يکي از شرکتهايي است که آبنبات و شکلات توليد مي کند. در يکي از اين تبليغات تعدادي گنگستر به يک بانک حمله مي‌کنند و با اسلحه مامور بانک را تهديد مي‌کنند که هر چه سريعتر درب گاوصندوق بانک را باز کند. مامور بانک کلک مي‌زند و يک ظرف محتوي شکلات مينو جلو گنگستر مي‌گذارد و مي‌گويد تا درب گاوصندوق را باز مي‌کنم شما يک مقدار از اين شکلاتها ميل بفرماييد. گنگستر يکي از شکلاتها را مي خورد و خوشش مي‌آيد، دومي و سومي را ميخورد. در همين هنگام مامور بانک زنگ خطر را به صدا در مي‌آورد و پليس او را دستگير مي‌کند. هنگامي‌ که پليس او را مي‌برد گنگستر با عصبانيت فرياد مي‌زند((بر هر چه مارک مينوست...)) در اين لحظه گوينده تبليغات به جاي گنگستر مي‌گويد((همتا‌ندارد)). در حاليکه تماشاگران سينما حرف دل گنگستر را فرياد مي‌زنند که((لعنت!))

يکي ديگر از تبليغاتي که از تلويزيون پخش مي شد مربوط به تلويزيون شابلورنس بود. يک خانواده را نشان مي‌داد که زن به شوهر مي گفت بايد به سفر برويم. بايد به کنار دريا برويم ، بايد به فلان شهر و فلان کشور برويم. مردم از بس کنج اين خونه ماندم. شوهر به زن مي‌گفت که ((کسي‌که بچه داره شوهر داره اينجا و اونجا نمي‌ره، کنار دريا نمي‌ره)) در نتيجه اين شوهر اصفهاني با آن زبان شيرين مي‌گويد براي تو يک تلويزيون خريده‌ام که هرجا مي خواستي بروي در آن به نمايش مي‌گذارد. سرانجام با اين بيت سر زن را کلاه مي گذارد((اگه اصفهون ما نصف جهونست، شابلورنس خودش همه جهون است)).

يک تبليغ جالب ديگر: يک زن و شوهر جوان با بيل و کلنگ داشتند آسفالت خيابان را مي‌کندند. اين ابيات را به زبان مي‌آوردند: بگذار اينجا را بکنم، بگذار اونجا را بکنم، بريم آن بالا را بکنيم، بريم اون پايين را بکنيم. تموم تهرونو بکنيم، تموم ايرونو بکنيم، نيناش ناش ناش ناناش ناش ناش شايد اينطوري پيدايش کنيم. در اين هنگام مامور شهرداري پيدايش مي‌شود و با عصبانيت رو به شوهر مي‌کند و مي‌گويد: نفهميدم چکار مي‌کنند آقا؟! شوهر هم با اخم جوابش را مي‌دهد: زمين را مي‌کنم حضرت آقا! در همين حال مامور شهرداري که يک مرد تنومند با کلاه شابگاه بود بطرف مرد حرکت مي‌کند و آهنگ  يک نزاع زده مي شود. در اين هنگام زن پا در مياني مي‌کند و با التماس به صورت شعر مي‌گويد:

شنيديم که توي تهرون                          يک گنج سرشاره پنهون

مرد مي‌گويد: تا کي  بسازيم  با  اين   نداري              خوب ماهم دوست داريم ماشين سواري

زن مي‌گويد: مي خوام ما هم توفصل گرما              يکي دو ماه بريم کنار دريا

مرد مي‌گويد : ميخوام بچم تو سرماي زمستون            نره پاي پياده تا دبستون

در اين هنگام مامور شهرداري  با فرياد بلند ولي با دلسوزي مي‌گويد:

 گنج اينجا اونم وسط خيابون              خدا عقلت بده برو تو بيابون

القصه؛ زن و شوهر با بيل و کلنگ به بيابان مي روند و مشغول کندن مي‌شوند. در اين هنگام يک درويش با موي سپيد و کشکول و تبرزين پيدا مي‌شود و ياهو گويان به زن و شوهر نزديک مي شود و از آنها خواستار دلايل کندن زمين مي‌شود. زن و شوهر ماجرا جستجو گنج را باز گو مي‌کنند.

درويش پس از شنيدن ماجرا آنها را نصيحت مي‌کند که اگر مي خواهيد گنج بدست بياوريد برويد در بانک عمران حساب پس انداز باز کنيد که پس از قرعه کشي مادام العمر ماهي دو هزارتومان جايزه بگيريد.

يکي ديگر از آگهي هاي بازرگاني: مردي خواستگاري دختر دلخواه خود مي‌رود با اينکه مهريه بالا و همچنين طلا و جواهر و ويلا و خانه به او پيشنهاد مي‌کند ولي دختر جواب منفي مي‌دهد تا اينکه يکنفر به او پيشنهاد مي‌کند برايش کفش ملي بخر حتما پيشنهاد ازدواج تو را قبول خواهد کرد. مرد نيز همين کار را مي‌کند و دختر فورا قبول مي‌کند. در پايان اين شعر را مي خواند:

خواهي که دل دلبر تو نرم شود                     از خانه برون آيد و دلگرم شود

 يک جفت براش کفش ملي بخريد                 گر بر سر فولاد نهي نرم شود

يک آگهي ديگر؛ يکي از خلفاي عباسي روي تخت پادشاهي نشسته بود و کنيزکان دور و بر او بودند و رقاصه‌ها برايش مي‌رقصيدند. بناگاه دزدان حمله کردند و هرچه در قصر داشت به سرقت بردند. همسران وي گفتند حالا چه مي‌کنيم؟ خليفه گفت نگران نباشيد. اشاره به دفترچه‌اي کرد که با نخ به گردنش بود. گفت اين دفترچه بانک عمران است که ماهي 2000 تومان مادام‌العمر به من مي‌دهند. بنا براين هيچگونه نگراني نداشته باشيد و دو باره اين قصر و ثروت بوجود خواهد آمد.

يکي ديگر از آگهي ها مربوط به کاغذديواري «سايه روشن» بود. در آن زمان چسباندن کاغذديواري خيلي رواج داشت و يکي از معروفترين شرکتها، شرکت کاغذديواري «سايه روشن» بود. آگهي اين شرکت نيز خيلي جالب بود شعر آنرا کاملا بياد دارم براي شما مي‌نگارم:

سايه روشن يادت نره                   چون کاغذش قشنگتره

قشنگترين  قشنگترا                   سايه  روشنه  هر  کجا

سايه روشن راه شمرونه               بالاي   سه راه  زندونه

تلفن هفتادو پنجهزار               يادداشت بکن جيبت بزار                     

سايه روشن، سايه روشن

هنوز که هنوزه وقتي از خيابان شريعتي با موتور عبور مي‌کنم و چشمم به ساختمان سايه روشن مي افتد ياد شعر فوق مي افتم و روي موتور آنرا با صداي بلند مي‌خوانم.

القصه، اگر بخواهم از اين آگهي هاي بازرگاني را براي شما شرح دهم وقت زيادي مي‌گيرد. همينقدر عرض کنم ديدن اين آگهي ها خودش مثل يک فيلم سينمايي جذاب بود.

هر هفته تلويزيون مسابقات گوناگوني پخش مي‌کرد که هم سرگرم کننده بود و هم اطلاعاتي را به بينندگان ميداد. يکي از اين مسابقات «مسابقه چهره‌ها» بود. مجري اين مسابقه زنده ياد منوچهر نوذري بود. اين برنامه شبهاي جمعه حدود سال 1348 از تلويزيون ملي ايران پخش مي‌شد.

در اين مسابقه هر هفته از هنرمندان آن زمان دعوت بعمل مي‌آمد. يکي از اين هنرمندان يادم مي‌آيد خانم شهلا بود. خانم شهلايي که قيافه‌اش در آن سالها با الان قابل قياس نيست و بايد هم همينطور باشد. در آن برنامه سه نفر آقا حضور داشتند که شغل يکي از آنها خياط بود. خانم شهلا بايد با سئوالات گوناگون از اين سه نفر، متوجه مي‌شد که کداميک از آنها خياط است. درست بخاطر دارم در پايان خانم شهلا به يکي از اين سه نفر گفت که ايشان خياط است که البته اشتباه حدس زد. خلاصه اين مسابقه در آن زمان يکي از پر بيننده ترين مسابقات بود. هنوز چهره نوذري با آن موي مشکي براق و سيبيلهاي کلفت مشکي چنگيزي‌اش از يادم نرفته است.

يکي ديگر از مسابقات که نام آن «لورا» بود. حتما تعجب مي‌کنيد که اين چه اسم عجيبي است که روي يک مسابقه گذاشتند. البته حق داريد. الان دليل آنرا بعرض شما مي‌رسانم. اين مسابقه يک مسابقه بسيار جذاب بود که هر هفته تعدادي شرکت‌کنند با هم رقابت علمي مي‌کردند ودر پايان يکي از اين شرکت‌کنندگان برنده مي‌شد. اين شرکت‌کننده مي‌بايست صبر کند که برندگان ديگري انتخاب شوند که بتواند ديدار فينال را با آنها انجام دهد. مجري اين برنامه فردي بنام«عزت‌الله متوجه‌» بود. بعدها مطلع شدم که او بهايي بود. در هر صورت برگرديم به نام مسابقه به نام«لورا». در آن زمان اکثر برنامه توليدي تلويزيون يک اسپانسر داشت. زيرا تلويزيون آنچنان بودجه هنگفتي مثل الان نداشت به همين دليل نام برنامه را به نام اسپانسر ذکر مي‌کردند. «لورا» نام يک شرکت لوازم آرايشي خارجي بود.

در تلويزيون شوهاي مختلفي نيز به نمايش گذاشته مي‌شد. يکي از اين شوها شوي ناسيونال بود. اسپانسر اين شو شرکت ناسيونال بود. در اين شو علي تابش مجري آن بود. در شو خوانندگان راديو دعوت مي‌شدند از جمله رامش، عارف و ديگران. بايد به عرض شما برسانم خوانندگان راديو و تلويزيون از هم جدا بودند. خوانندگان راديويي خيلي معروف تر بودند. بعدا راديو و تلويزيون با هم ادغام شدند و در نتيجه خوانندگان راديو هم مي‌توانستند به تلويزيون بيايند. در آن زمان خوانندگان تلويزيون عبارت بودنداز:خاطره‌پروانه،عمادرام، هوشمندعقيلي، محمد‌رضا‌شجريان،منتشري، نادر گلچين و... که نام برنامه‌اي که در تلويزيون اجرا مي‌کردند متعلق به اداره فرهنگ و هنر بود. در حاليکه خوانندگان راديو عبارت بودند: ايرج، گلپايگاني، الهه، پوران، ناصر مسعودي، رامش، عارف، گوگوش و... بودند.

القصه؛علي تابش يکي از مجريان و هنرپيشگان معروف آن زمان بود. در ناسيونال شو او با شخصيت‌هايي که اجرا مي کرد کلي تماشاگران را مي خنداند.

شوي ديگري که از تلويزيون پخش مي‌شد بنام «ميخک نقره‌اي» بود. مجري آن فريدون فرخ زاد بود. او که به تازگي از آلمان به ايران آمده بود برنامه‌هاي جنجالي را در اين شو به اجراء در مي آورد. وقتي خوانندگان زن را بغل مي‌کرد و آنها را مي‌بوسيد حالت نفرت در بين خانواده هاي سنتي بوجود مي‌آورد.  خلاصه اجراء متفاوت او خيلي جنجال برانگيز بود.

در اواسط دهه 50 شومن ديگري که از فرنگ به ايران آمده بود پرويز قريب افشار بود که نسبت به فرخزاد مقبول تر بود. يکي از بهترين شوهاي او دعوت از استاد شهريار بود. در اين برنامه استاد شهريار به همراه يک خواننده قديمي به نام «وزيري» ترانه« آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا» را اجراء کردند. در اين برنامه استاد شهريار گريه کرد. زيرا ياد خاطرات دوران جواني و عشق نا فرجام خود افتاد.

در زمان نوروز برنامه هاي سرگرم کننده اي از تلويزيون پخش مي‌شد که خيلي ديدني بود. يادم مي‌آيد سياه‌بازي با هنرمندي سعدي افشار يکي از برنامه‌هاي مورد علاقه من بود. چنان هنرمندانه کلمات بصورت في‌البداهه از دهان او خارج مي شد که هر بيننده را به تحسين وا مي‌داشت.

به مناسبت شب چهارشنبه سوري برنامه‌اي از تلويزيون پخش شد که فکر مي‌کنم آرشيو تلويزيون اين برنامه را داشته باشد. در اين برنامه استاد «مهرتاش» ترانه‌هاي سنتي قديمي را به همين مناسبت توسط خوانندگان جوان آن موقع به اجرا در آورده بود. نمايشنامه‌هايي که هر کدام ريشه در سنت هاي ما ايرانيان داشت. مثلا سنت زيباي «سال نو کوزه نو» که نشان مي داد سال نو کوزه هاي کهنه را از پشت‌بام به زمين مي‌انداختند و مي‌گفتند ((سال نو کوزه نو)) که نشان مي‌داد ايراني‌ها چقدر به بهداشت خود اهميت مي‌دادند. در اين برنامه ديدني خوانندگاني مانند استاد شجريان و منتشري ترانه هاي سنتي اجراء کردند. يکي از اين ترانه ها اجراي زيباي «آي گل پونه نعنا پونه» بود. خيلي جالب است با ترانه اين آهنگ منتشري و شجريان حتي قر هم دادند. بعدها شجريان در يک مصاحبه‌اي اعلام کرد: من نمي‌خواستم در اين برنامه شرکت کنم ولي بخاطر استاد مهرتاش قبول کردم. وي همچنين اعلام کرد در صحنه‌اي از اين برنامه که ترانه «کليدساز» را مي‌خواندم حدود 40 درجه تب داشتم!

بد نيست متذکر شوم فيلمها و سريالهاي ايراني در آن زمان به نمايش گذاشته مي‌شد که تماشاگران بسياري را به خود جلب مي‌کرد. از جمله آنها مي‌توان به سريال «خانه بدوش» اشاره کرد. اين سريال روزهاي دوشنبه ساعت 9 شب از تلويزيون ملي ايران پخش مي‌شد. اين سريال به نام «مرادبرقي» نيز معروف بود. شايع بود که موقع پخش اين سريال خيابانها خلوت مي شد. حتي کابينه هويدا در اين ساعت تشکيل جلسه نمي داد يا جلسه هيات دولت نيمه کاره به پايان مي‌رسيد و هيات دولت براي تماشاي اين سريال به خانه‌هايشان مي‌رفتند!! (در پرانتز بگويم اين زمان همان زماني بود که ساواک و بيدادگاههاي شاه بسياري از جوانان مبارز را شکنجه و اعدام مي کرد.)

سريالهاي ديگري از جمله سرکاراستوار، تلخ و شيرين و خانه قمرخانم نيز بينندگان زيادي داشتند.علاوه بر آنها سريالهاي خارجي از جمله راهبه پرنده با شرکت سالي‌فيلد،شفت با شرکت راجرمور، دختر شاه پريان و افسونگر با شرکت اليزابت مونتکمري و ديک يورک، پيشتازان فضا،مرد شش ميليون دلاري، اعتراف، جايزه‌بگير با شرکت استيومک کوئين، دارا و ندار و... بسياري ديگر از سريالها و فيلمها ايراني و خارجي ملت ايران را سرگرم مي کردند. ضمنا اين نکته هم قابل ذکر است در دهه اول راه اندازي تلويزيون در ايران همواره اشکالات فني در خلال نمايش فيلم يا برنامه‌هاي تلويزيون ايجاد مي‌شد که تلويزيون يک عنوان معروف را هميشه آماده داشت. اين عبارت معروف ((دنباله برنامه تا چند لحظه ديگر)) که گاهي اين «چند‌لحظه‌ديگر» دقايق زيادي بطول مي‌انجاميد.

بعد از مدتي کانال ديگري به تلويزيون اضافه شد که به آن کانال 2 مي‌گفتند. اين کانال نيز تعداد زيادي از بينندگان را جذب خود کرد. بخصوص برنامه ورزشي آن که با شيوه جديدي اجراء مي شد. مجريان جوان آن حسابي عرصه را از ورزش شبکه 1 گرفته بود. مجريان ورزشي آن عبارت بودند از آقايان: محمدعلي اينانلو، ايرج‌اديب‌زاده، قاضي‌زاده و تعدادي ديگر که به خاطر ندارم.  

شيوه‌اي که آنها اجراء مي‌کردند زنده بودن برنامه بود. مثلا مسابقات جام تخت‌جمشيد بعد‌ازظهر روز جمعه برگزار مي‌شد ولي اين گروه ساعت 9 يا 10 شب گزارشهاي حاشيه‌اي آنرا به معرض نمايش مي‌گذاشتند که اين روش در آن زمان خيلي جذاب بود. از گويندگان و گزارشگران آن زمان فقط آقاي محمد‌علي اينانلو هنوز در برنامه‌هاي سيما جمهوري اسلامي باقي است که در شبکه‌هاي برون‌مرزي برنامه‌هايي در رابطه با محيط‌زيست وگردشگري اجراء مي‌کند که در اين رابطه موفقيت‌هاي زيادي را کسب نموده‌است. از بقيه فقط از ايرج اديب زاده خبر دارم که در فرانسه است و گاهي اوقات گزارشهايي عليه جمهوري اسلامي از شبکه هاي بيگانه ارائه مي‌دهد.

اين برنامه ورزش از نگاه دو نام داشت. يادم هست يکي از مسابقات بين پرسپوليس و تاج(استقلال) برگزار شده بود که رضا پهلوي نيز به استاديوم صدهزار نفري آمده بود و از نزديک اين مسابقه را ديدن مي‌کرد. بعد از مسابقه در زمان پخش ورزش از نگاه 2 از رضا پهلوي دعوت کرده بودند که نظرش را راجع به مسابقه و تماشاگران بدهد. خيلي بنظر من خنده‌دار بود. وي گفت من موقعي که از هلي‌کوپتر پائين را نگاه مي‌کردم چشمم به دريچه‌هاي فاضلاب خورد که با سطح آسفالت خيابان همسطح نبود و باعث مي‌شد که اتوموبيلها به دست انداز بيفتند! در اين هنگام آقاي اينانلو ضمن تمجيد از وي از مسئولين شهرداري تهران خواست که به خواسته وليعهد توجه کنند. گويا در آن زمان فقط مشکل مهم همين بوده!!

در اواخر سال 57 يواش يواش صداي پاي انقلاب به گوش شاه و مسئولين رسيد. تعداد زيادي از کارکنان راديو تلويزيون محل کار خود را ترک کرده بودند و به جز تعداد معدودي از کارکنان کس ديگري در سازمان نبود. مسئولين تلويزيون فيلم‌هاي سينمايي و سريالهاي تکراري و همچنين ترانه‌هايي از گذشته را به نمايش گذاشته بودند و حتي گوينده‌اي نبود که اعلام برنامه کند و برنامه‌ها و فيلم‌ها و ترانه ها پشت‌سرهم پخش مي‌شد.تا اينکه بالاخره انقلاب در 22 بهمن پيروز شد و تلويزيون به دست انقلاب و انقلابيون افتاد. در روزهاي اوليه پس از پيروزي فقط اعلاميه ها و اطلاعيه‌هاي گوناگون از تلويزيون قرائت مي شد. تلويزيون اسلايدها وتصاوير قيام را به نمايش مي‌گذاشت و سرود هاي انقلابي  روي تصاوير پخش مي‌شد. اجازه بدهيد در اين رابطه خاطره‌اي را به عرض شما برسانم:

همانطوريکه که عرض کردم تلويزيون عکسهاي تظاهرات را به نمايش مي‌گذاشت و بر روي آن تصاوير آهنگهاي انقلابي نيز پخش مي کرد. همينکه چشممان به تلويزيون بود يکمرتبه همه خانواده يکصدا گفتند: رضا رضا! بله عکس من را تلويزيون که در يکي از راه‌پيمايي‌ها گرفته بودند از تلويزيون پخش کردند. اين عکس در تظاهرات تاسوعا يا عاشورا روي پل کالج گرفته شده بود که من با يک کلاه باصطلاح بارتايي در سر، جلو ايستاده بودم و پلاکاردي هم پشت سرم بود و مردم مشت‌هاي خود را بلند کرده بودند و شعار مي‌دادند. اين عکس بقدري زيبا بود که در آن سالها هر شب از تلويزيون پخش مي شد. بعضي از فاميل وقتي مرا مي‌ديدند به شوخي به من مي‌گفتند خودت که منزل ما نمي‌آيي ولي عکس تو هميشه به منزل ما مي‌آيد.

بعد از گذشت چند ماه از پيروزي انقلاب يواش يواش اداره تلويزيون سروساماني به خود گرفت و رئيس تلويزيون بعد از انقلاب مشخص شد. بله، صادق قطب‌زاده اولين رئيس سازمان راديو تلويزيون شد. قطب زاده به محض ورود به تلويزيون هياتهاي پاکسازي تشکيل داد و خيلي از کارکنان و مديران را اخراج نمود. اعلام کرد که مجريان خانم تلويزيون مي‌بايست با حجاب اسلامي در صفحه تلويزيون حاضر شوند.

از گويندگان خبر تلويزيون فقط خانم مريم رياضي به دستور قطب‌زاده عمل کرد و به همين دليل در کليه بخشهاي خبري تلويزيون خانم مريم رياضي حضور داشت. يادم مي‌آيد يک مجله چپي به نام «چلنگر» که وابسته به حزب توده بود، يک کاريکاتور در صفحه اول خود چاپ کرده بود که نيم‌تنه گوينده خبر را با مقنعه انداخته بود ولي پاهاي گوينده که در تلويزيون نمايش داده نمي‌شد لخت و با دامن کوتاه چاپ کرده بود. آري، همانطوريکه عرض شد قطب‌زاده خيلي‌ها را به حق يا به نا حق پاکسازي کرد که بعضي از آنها بعد از اعدام قطب‌زاده تقاضا بازگشت به کار کردند که مورد موافقت شد. معروف آقاي حسين توصيفيان يکي از گويندگان قديمي راديو در هنگام خواندن خبر ساعت 14 حکم بازنشستگي‌اش را به او نشان دادند که اين عمل روي کار او اثر مي گذارد و بعد از خواندن يک خبر ديگر نتوانست ادامه دهد و گويند خانم بقيه اخبار را مي‌خواند.

 بعد از قطب‌زاده، آقاي محمد هاشمي(برادر کوچک اکبر هاشمي رفسنجاني) رياست راديو تلويزيون را بعهده مي‌گيرد.در زمان او يک رويداد مهم اتفاق افتاد و آن به اجراء درآمدن سرود جمهوري اسلامي ايران است. اين سرود هنوز بعنوان سرود رسمي جمهوري اسلامي ايران در صحنه‌هاي بين‌المللي خوانده مي‌شود. اين سرود دومين سرودي است که در جمهوري اسلامي بعنوان سرود جمهوري اسلامي ايران به اجراء درآمده‌است. اولين سرود که مطلع آن((شد جمهوري اسلامي بپا...)) بعلت طولاني بودن، از آن صرفه‌نظر کردند و سرود فعلي با 52 ثانيه، زمان مناسبي را براي يک سرودملي به خود اختصاص داده است. ضمنا در زمان او شبکه 3 راه اندازي شد و راديو پيام هم در همين ايام بعنوان يک راديو متفاوت کارش را آغاز نمود. در زمان رياست وي شبکه هاي برون مرزي وسعت پيدا کرد.

القصه، آقاي هاشمي کار خود را با حکم امام در سال 1363 شروع کرد. تلويزيون در آن زمان بودجه کمي داشت. در آن زمان هيچگونه تبليغي از تلويزيون پخش نمي‌شد و در حقيقت پخش تبليغات از سازمان راديو تلويزيون ممنوع بود. در نتيجه تلويزيون هيچگونه درآمدي از اين بابت کسب نمي‌کرد(برخلاف امروز).

در دوره چهارم مجلس اختلافي بين محمد هاشمي و عده اي از نمايندگان پيش مي‌آيد. مجلس تحقيق و تفحص از محمد هاشمي را تصويب مي کند. در همين ايام فيلم ويدئويي از شهرياري و آتش‌افروز دو تن از مجريان تلويزيون بدست نمايندگان مي‌افتد و نمايندگان در اين فيلم مشاهده مي‌کنند که شهرياري و آتش‌افروز در حال رقص در يک ميهماني هستند. همين بهانه به دست نمايندگان مخالف محمدهاشمي مي‌افتد و يکي از نمايندگان بصورت تذکر آيين‌نامه‌اي عليه محمد هاشمي صحبت مي‌کند. بهر صورت تحقيق تفحص از صداو سيما صورت مي‌گيرد و پس از چندي گزارش تحقيق و تفحص از مجلس پخش مي‌شود. در اين گزارش عليه آقاي محمد هاشمي مطالبي گفته مي‌شود از جمله مخالفت با سيد آويني و همچنين مسائل غير اخلاقي در صدا وسيما. بعداز قرائت گزارش تحقيق و تفحص از صداو سيما، محمد هاشمي جوابيه‌اي طولاني را در چند قسمت از صداي جمهوري اسلامي ايران پخش مي‌کند. در قسمتي از اين جوابيه آمده: آقايان در راه‌رو صداو سيما چشمشان به يک عکس تنيسور مي‌‌افتد. آنها فکر کردند که اين تنيسور دختر است. در حاليکه او يک پسر خارجي تنيسور بوده و آقايان آنرا با يک دختر اشتباه گرفتند!

آقاي محمد هاشمي در قسمت ديگري از جوابيه مي‌گويد: يکي از همين آقايان به من مي‌گفت: بعضي از اين خانمهاي گوينده اخبار موقعي که اخبار مي‌گويند من منقلب مي‌شوم. سعي کنيد خانم اخبارگو در تلويزيون نباشد. محمد هاشمي مي‌گويد اين در حالي بود که آن خانم با چادر و بدون آرايش و خيلي ساده اخبار مي‌گفت. خلاصه، قرائت اين جوابيه بصورت سريالي سبب اعتراض وسيع نمايندگان شد. پس از مدتي رهبر انقلاب به آقاي هاشمي دستور مي دهد که از قرائت اين جوابيه جلوگيري شود. آقاي محمد هاشمي ضمن اينکه از بقيه اين جوابيه جلوگيري مي‌کند در عين حال اعلام مي‌کند مطبوعات مي‌توانند ادامه اين جوابيه را چاپ کنند.

به رصورت آقاي محمد هاشمي بعد از گذشت 10 سال رياستش پايان مي‌يابد و جاي خود را به آقاي علي لاريجاني مي‌دهد.

از مهمترين رويداد رياست آقاي لاريجاني، آشتي محمدرضا شجريان با راديو تلويزيون بود که در تحويل سال 74 يا 75  به همراه مرحوم ايرج بسطامي در تلويزيون حضور پيدا مي‌کند و با مردم سال را تحويل مي‌کند و مناجات معروف خود به همراه دعاي تحويل سال را مي‌خواند. البته اين آشتي زياد طول نمي‌کشد و در زمان معاون آقاي لاريجاني که بعدا رئيس راديو تلويزيون مي‌شود يعني آقاي ضرغامي مجددا دعوا شدت پيدا مي‌کند که حتي منجر مي‌شود ((ربنا)) وي در ايام ماه رمضان از شبکه راديو تلويزيون حذف گردد. بنابراين بنظر مي‌رسد دعواي شجريان با راديو تلويزيون يک دعواي ديرينه باشد. زيرا شجريان با اشخاص دعوا ندارد دعواي شجريان فرهنگي است. او معتقد است که چرا نبايد آلات موسيقي از تلويزيون پخش شوند؟ در حاليکه بنظر مي‌رسد اين موضوع يک مسئله شرعي باشد و مي‌بايست به شکل ديگري مورد بحث و گفتگو قرار گيرد. اجازه بفرماييد  در همينجا بعلت طولاني شدن مطالب اين مبحث فعلا خاتمه پيدا کند. انشاءالله اگر عمري بود در مورد تلويزيون مطالب ديگري در آينده نگارش خواهدشد. تا بعد بدرود

+ نوشته شده توسط غلامرضا حاجی قربانی دولابی در شنبه ششم آبان 1391 و ساعت 19:27 |